عشقم را در شــرط بـنـدی با صمیمی ترین دوستم شراره باختم!

13722

زن جوان ۲۳ ساله که مدعی بود توفان سهمگین خیانت آشیانه زندگی مشترکش را به ویرانه ای مخوف تبدیل کرده است، درحالی که بیان می کرد زندگی ام را در یک شــرط بـنـدی احمقانه به دوست دوران دبیرستانم باختم درباره سرگذشت خود به مددکار اجتماعی ما اینگونه گفت

ماجرا بر میگردد به سالها قبل که من دختر جوان دبیرستانی بودم.آشنایی من و «سیامک» با رد و بدل کردن شماره تلفن آغاز شد و خیلی زود به دیدار های حضوری کشید. به طوری که دیگر در افکارم جز نام سیامک چیز دیگری نمی گنجید

- Advertisement -

آن قدر درگیر این عشق نوجوانی بودم که برای رسیدن به «سیامک» هیچ چیزی مانع من نبود. چند ماه بعد وقتی خانواده او به خواستگاری ام آمدند پدرم از شدت عصبانیت می خندید و با تمسخر می گفت: من چنین پسری را برای پادویی مغازه ام انتخاب نمی کنم چه رسد به این که او را به عنوان دامادم بپذیرم

اما من که در آن سن و سال هیجانی خودم را توجیه می کردم که عشق، دختر پادشاه و پسر فقیر نمی شناسد به هر کاری دست زدم تا پدرم را به این ازدواج قانع کنم. این رفتار های احمقانه و تنها با این اعتقاد که عشق ما پاک و پایدار است به جایی رسید که دست به خودکشی  زدم تا حرفم را به کرسی بنشانم و به عشقم برسم

خلاصه پدرم که حال و روز مرا دید بالاخره شرط گذاشت که من در دانشگاه پذیرفته شوم و سیامک هم که آن زمان ۱۷ ساله بود دیپلم بگیرد و خدمت سربازی اش را به پایان برساند و فقط در آن صورت با ازدواج مان موافقت خواهد کرد

چند سال بعد و در حالی که من و سیامک پنهانی با هم در ارتباط بودیم، او خدمت سربازی اش را تمام کرد و به مکانیکی خودرو مشغول شد. من هم در دانشگاه تحصیل می کردم که در نهایت پدرم با ازدواج ما موافقت کرد و این گونه زندگی مشترک من و سیامک بعد از پنج سال رابطه پنهانی آغاز شد

اما ماجرای من برمیگردد به دوستم شراره که سالها باهم دوست صمیمی بودیم و او برعکس من با مردهای زیادی دوست شده بود و همیشه به من میگفت : هیچ مردی نیست که عاشق من نشود و من نتوانم او را فریب بدهم

اما من خیلی محکم به شراره گفتم: شوهر من تنها مردی است که نمی توانی فریبش بدهی چرا که با یک عشق پاک پنج سال منتظر یکدیگر بودیم. آن روز شراره با خنده گفت: می خواهی شرط بندی کنیم؟! من هم که این حرف ها را یک شوخی احمقانه می پنداشتم با خنده گفتم: من به همسرم اطمینان دارم و تو هیچوقت نمیتوانی اینکار را بکنی

چند سال این صبحت ها گذشت و ما زندگی خوب و آرامی داشتیم تا اینکه متوجه رفتار های عجیب همسرم شدم و تماس های پنهانی، سردی روابط جنسی و دیر آمدن هایش به منزل که به او شک کردم و برای همین یک روز که حمام بود سراغ گوشی تلفن او رفتم و با کمال ناباوری چت های عاشقانه او و شراره را دیدم .

همان لحظه به در منزل دوستم رفتم و پیام ها را به او نشان دادم  و شراره گفت  این همسر توست که دست از سرم برنمی دارد و گفت دیدی شرط را باختی . این گونه بود که دریافتم زندگی ام از مدت ها قبل به تاراج رفته و تنها من از آن بی خبر بودم. حالا میخواهم از او شکایت کنم و از شوهرم هم بخاطر خیانت جدا شوم

 

نظر دهید

لطفا نظر خود را بدهید !
نام خود را وارد کنید