داستان زندگی نگین ! دختر جوانی که میگوید نه راه پیش دارم نه پس !

5426

صورتی زیبا داشت و خودش را نگین معرفی کرد ؛ گفت 26 ساله هستم . اما در پس آن چهره زیبا گویا آشفتگی غریب وجود داشت . از او خواستم اگر دوست دارد داستان زندگیش را برای خوانندگان ما بگوید . او هم با اشتیاق قبول کرد و اینگونه داستان زندگیش را برایم شرح داد

در یک خانواده 6 نفره به دنیا آمدم که همه خواهران و برادرانم فقط تا مقطع راهنمایی و دبیرستان تحصیل کرده اند. در این میان فقط من بودم که بعد از دیپلم در رشته کاردانی نرم افزار رایانه پذیرفته شدم و ادامه تحصیل دادم. برخی از دروس دانشگاهی با رشته های کارشناسی ادغام می شد و ما می توانستیم به صورت مشترک آن دروس را بگذرانیم

- Advertisement -

روزی در یکی از همین کلاس های مشترک، استاد از یک دانشجوی پسر رشته کارشناسی سوالی کرد و او در پاسخ سکوت کرد من هم که پاسخ آن سوال را می دانستم روی برگه ای نوشتم و مقابل چشمانش قرار دادم. وقتی کلاس درس تمام شد «آرمان» نزد من آمد و از کمکم تشکر کرد. همین موضوع به ایجاد یک رابطه دوستانه بین من و آرمان انجامید و بعد از چند وقت رابطه گفت میخواهد به خواستگاریم بیاید

مدتی بعد در حالی تقاضای ازدواج با مرا کرد که به طور غیررسمی با دخترخاله اش نامزد بود. پدر و مادر «آرمان» که با اصرارهای او و به ناچار به خواستگاری ام آمده بودند به صراحت گفتند هیچ مسئولیتی را در قبال فرزندشان قبول نمی کنند و تنها یک واحد آپارتمانی و ماشین به او می دهند

در این میان پدر من نیز که مخالفت پدر مادر آرمان را دیده بود با این ازدواج مخالف بود ولی با اصرار من روبه رو شد این گونه بود که زندگی مشترک ما آغاز شد. آرمان بعد از ازدواج بخاطر در آمد بیشتر دانشگاه و درس  را رها کرد و به خرید و فروش خانه پرداخت. اما چون تجربه ای نداشت خیلی زود ورشکست شد و ما در پی فشار طلبکاران مجبور به فروش آپارتمانی شدیم که پدر آرمان به ما برای ازدواجمان هدیه داده بود و به خانه کوچک اجاره ای نقل مکان کردیم. از آن روز به بعد همسرم پرخاشگر و عصبی شده بود و مدام سیگار می کشید

در این شرایط او یک باشگاه ورزشی اجاره کرد و من تلاش کردم با قرض گرفتن مبالغی از اطرافیانم روحیه از دست رفته همسرم را به او بازگردانم ولی رفتار آرمان به کلی تغییر کرده بود. شب ها دیر به خانه می آمد و ساعت ها با تلفن همراهش مشغول گفت و گو بود و در برابر اعتراض های من نیز سر و صدا به راه می انداخت

وقتی خانواده اش متوجه فروش منزل اهدایی آن ها شدند سرزنش ها و کنایه ها از گوشه و کنار آغاز شد به گونه ای که حتی خانواده ام نیز مرا مقصر می دانستند. در همین روزها و در حالی که سعی می کردم با ورزش صبحگاهی در پارک به آرامش روحی برسم با زنی بنام شهره آشنا شدم به طوری که دوستی ما هر روز بیشتر می شد و باهم صمیمی تر میشدیم و وقتی دید شوهر من شب ها دیر به خانه می آید به من گفت بیا باهم میهمانی برویم . پارتی های شبانه ما ادامه داشت تا اینکه …

تا اینکه در یکی از همین مهمانی های شبانه با جوانی به نام «جهان» آشنا شدم و با او ارتباط برقرار کردم. مدتی بعد وقتی به همراه «شهره» به یک پارتی تولد رفتیم صحنه ای دیدم که شوکه شدم … «آرمان» شوهرم را در کنار زنی جوان با ظاهری زننده دیدم و نتوانستم این وضعیت را تحمل کنم به آرامی از آن جا بیرون آمدم و به پلیس مهمانی مختلط را گزارش دادم . آن روز همسرم دستگیر و به دلیل شرب خمر به تحمل شلاق محکوم شد

او دیگر به هیچ مهمانی نمی رفت و همین موضوع ظن مرا برانگیخته بود. به همین دلیل یک روز او را تعقیب کردم و فهمیدم با همان زن در رابطه است و گویا او را صیغه موقت کرده است و باهم در رابطه هستند .

با آن که خودم در همین پارتی های شبانه با «جهان» آشنا شده بودم و با او در رابطه بودم  ولی نمی توانستم خیانت همسرم را تحمل کنم فقط می خواستم عشق او را برای خودم نگه دارم نمیدانم چرا اما به فکرم رسید تا ماجرا را به خانواده آرمان مطرح کنم ولی آن ها با پرخاشگری مرا عامل همه بدبختی های پسرشان دانستند و گفتند که من زندگی او را نابود کرده ام!

در حالی که من طی هشت سال زندگی مشترک با آرمان هیچ گاه روز خوشی نداشتم و همواره برای آن که توسط خانواده ام سرزنش نشوم خودم را خوشبخت جلوه می دادم. وقتی به فکر افتادم با رابطه ام با جهان پایان دهم و شوهرم را از آن زن پس بگیرم و به زندگیم سروسامان بدهم ؛ جهان مرا تهدید کرده است که اگر به این ارتباط پنهانی با او ادامه ندهم همه ماجراهای این ارتباط و عکسها و فیلم هایی که از من دارد با برای شوهرم میفرستد و راز ما  را برای خانواده ام فاش می کند

الان واقعا دیگه کم اوردم . میدانم من مقصرم اما شوهرم هم کم تقصیر ندارد اما واقعا حالا نمی دونم چیکار کنم نه میخواهم شوهرم را از دست بدهم و نه راز رابطه ام با جهان فاش شود ….  دوستان لطفا مرا راهنمایی کنید !

5 نظرات

نظر دهید

لطفا نظر خود را بدهید !
نام خود را وارد کنید